|
|
پندهای لقمان به پسرش |
|
|
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانههای جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای میگیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 13:8 توسط نسیم
|
|
||
|
|
درویش و گدا |
|
|
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت: من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند! بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم . صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند!
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود _ این را وارستگی میگویند
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 19:30 توسط نسیم
|
|
||
|
|
گوهر گران بها |
|
|
سلطان محمود خطاب به وزیران خود گفت: فکر میکنید درون این جعبهی زیبا چیست؟ همه گفتند: سلطان بهتر میداند. سلطان با دقت و ظرافت در جعبه را باز کرد. درخشش الماس که درون جعبه بود، چشم اهل مجلس را خیره کرد. هیچکدام از آنها تا بهحال الماسی به آن درشتی ندیده بودند. سلطان محمود، صدر اعظم خود را فرا خواند و الماس را به دست او داد. آنگاه از او پرسید: فکر میکنی این جواهر چقدر قیمت دارد؟ صدراعظم که محو تماشای الماسی شده بود گفت: فکر نمیکنم بتوان قیمتی روی آن گذاشت. ارزش این الماس از تمام خزانهی پادشاه بیشتر است. سلطان محمود گفت: حالا به تو فرمان میدهم که این الماس را بشکنی. صدراعظم گفت: من این الماس را بشکنم؟ نه نه، جناب سلطان! این خیانت بزرگی به شماست. این الماس باید در خزانه قرار گیرد تا پشتوانه کشور باشد. سلطان محمود سری تکان داد و گفت: آفرین بر صدراعظم عاقل و زیرک ما. آنگاه دست در جیب ردایش کرد و کیسهی کوچکی پر از سکهی طلا به صدراعظم داد و گفت: این پاداش دوراندیشی و احتیاط توست.
سپس یکی از وزیران را نزد خود فرا خواند. الماس را به دست او داد و گفت: میدانی این جواهر چقدر قیمت دارد؟ وزیر گفت: خیلی قیمتی است جناب سلطان! سلطان محمود گفت: ولی من از تو میخواهم که آنرا بشکنی. وزیر به تقلید از صدراعظم گفت: من هرگز چنین خیانتی نمیکنم. این الماس برازندهی خزانهی پادشاه است. سلطان محمود لبخندی زد و کیسهی کوچکی پر از سکه طلا به آن وزیر داد و گفت: عقل و دوراندیشی تو قابل ستایش است! به همین ترتیب سلطان محمود از یکی یکی وزیران خواست تا آن الماس را بشکنند ولی هیچکدام حاضر به انجام این کار نشدند. سلطان محمود دستهایش را بر هم زد و ایاز، غلام مخصوص خودش را فرا خواند. ایاز جوانی لاغر اندام و گندمگون بود که سلطان محمود بهخاطر اخلاق و رفتار خوبش به او علاقهی زیادی داشت. ایاز وارد مجلس شد مقابل تخت سلطان ایستاد و تعظیم کرد. سلطان محمود، الماس درشت و زیبا را به دست ایاز داد و گفت: ای ایاز! فکر میکنی این الماس چقدر ارزش دارد؟ ایاز گفت: فکر میکنم ارزش آن از تمام خزانهی پادشاه بیشتر باشد. سلطان گفت: حالا من به تو فرمان میدهم که این الماس قیمتی را بشکنی. ایاز بدون لحظهای تأمل، الماس را رروی زمین گذاشت، آنگاه سنگی از جیب بیرون آورد و بر روی آن کوبید. الماس زیبا و درخشان چند تکه شد و شکست. آه از نهاد همهی وزیران بلند شد. همهمهای در مجلس بلند شد و همه شروع به سرزنش ایاز کردند. سلطان محمود با صدای بلند گفت: ای ایاز! تو که میدانی این جواهر چقدر قیمتی است، چرا آن را شکستی؟ ایاز گفت: سلطان به سلامت باشند. این الماس هر چهقدر هم قیمتی باشد، از فرمان شما با ارزشتر نیست. فرمان شما گوهری بسیار گرانبهاتر از این الماس است. سلطان محمود نگاه سرزنشآمیز خود را به جمع وزیران دوخت. آنگاه با صدای بلند فریاد زد: جلّاد بیا و گردن این چاپلوسهای نافرمان را بزن! هیچکدامتان به اندازهی این غلام نمیفهمید. طولی نکشید که جلاد با تبر ترسناکی وارد مجلس شد. رنگ از روی همه وزیران پریده بود. سلطان آنقدر عصبانی بود که هیچکس جرأت حرف زدن یا حتی معذرتخواهی نداشت. ولی در این هنگام ایاز جلو آمد و گفت: ای پادشاه! اینها قصد بدی نداشتند. شما هم این را خوب میدانید. پس خواهش میکنم که از ریختن خونشان چشم بپوشید. سلطان محمود نفس عمیقی کشید و گفت: مگر میتوانم خواهش تو را رد کنم؟ آنگاه با دست خود با جلاد اشاره کرد از تالار بیرون برود. خود نیز از تخت برخاست و با ناراحتی مجلس را ترک کرد.
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:23 توسط نسیم
|
|
||
|
|
ناشنوایی |
|
|
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمىدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار مىگویم: خوراک مرغ! مشکل ممکن است آن طور که ما همیشه فکر مىکنیم در دیگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:56 توسط نسیم
|
|
||
|
|
تولد یک شانس |
|
|
در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ ﮐس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:35 توسط نسیم
|
|
||