|
|
نیروانا |
|
|
دو هزار سال پیش شخصی از مسیح پرسید: "چه کسی می تواند وارد قلمرو ملکوت الهی شود؟" مسیح به کودکی اشاره کرد و گفت: "کسانی که دلی به بی پیرایگی دل این کودکان دارند."
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 11:57 توسط نسیم
|
|
||
|
|
موجودات توهمي (جن ، غول ، شيطان ، ديو ، فرشته) |
|
|
اعتقاد به جن و پري و … گونه اي تكامل يافته از عقايد آني ميسم ( جان گرايي ، پرستش روح ) مي باشد معتقدان بدان براي انسانها ، حيوانات ، گياهان و … قائل به نيروهاي نامرئي مي باشند ( ارواح ) كه اين ارواح در تمامي زمين و آسمان در حال رفت و آمدند . بعقيده آني ميست ها اين ارواح به دو دسته پاك و شر تقسيم مي گردند. . اين معتقدات بعدها بصورت كاملتر در آمده و در قالب جن و شيطان (ارواح زيان رسان ) تكامل يافته و در قالب ملائكه و فرشته (ارواح سودرسان ) نمود يافته است . عربان جاهلي با طريقه زندگي خود اعتقاد به آنها را تائيد مي كنند . سيد محمود شكري آلوسي شرح مفصلي درباره تصورات عرب جاهلي در باب اجانين و شيطان پرستان آورده است كه به نمونه اي اشاره مي كنيم : بعضي از عربان بيابان گرد . جن مي پرستيدند و چون از بيابانهاي خلوت مي گذاشتند ، مي گفتند . ( از شر و آزار اجانين اين بيابان به رئيس آنها پناه مي برم ). شناخت جن جن ها حدود هفت هزارسال پیش ازآدمیان آفریده شدند .جن ها همچون انسان ها مرد و زن دارند وتولید مثل هم میکنند جن ها همچون انسان ها دارای اختیار هستند وانبیاء را قبول دارند عده ای مسلمانند وعده ای یهودی ومسیحی وحتی کافر نیز هستند غذای جن ها بازمانده غذای انسان واستخوان است چنان که روایت شده گروهی از جن ها پیش پیامبر(ص)شرفیاب شدند واز پیامبر غذا طلب کردند و پیامبر به انها استخوان و بازمانده غذا عطاکرد جن ها قدرت طی الارض دارند ومی توانند در آن واحد از یک طرف زمین به طرف دیگر بروند جن ها مانند ما حتی میخوابند وبهشت وجهنم نیز دارند . وقتی بسم الله گفته شود جن های کافر ازانسان دور میشوند ودیگر آسیبی به انسان نمی رسانند .در بلوچستان جن ها را شبیه انسان ولی با کالبدی کوتاهتر وپوشیده از موهای زرد ظریف می دانند که شیار چشمان آن ها عمودی وپاهای آنها مثل چهار پایان سم دارد این موجودات شبیه انسان ها هستند که در همه جا وجود دارندودر شب ها فعالیت آنها بیشتر است ریختن آب جوش ونجاسات شاید باعث انتقام گیری آنها شود.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 23:30 توسط نسیم
|
|
||
|
|
شهرت |
|
|
ارنست همینگوی، نویسنده ی اثر کلاسیک مرد پیر و دریا، ترکیبی از لحظات فعالیت سخت جسمی و دوره هایی از عدم فعالیت کامل بوده است. پیش از این که به نوشتن صفهات یک رمان جدید بپردازد، ساعت ها به کندن پوست پرتغال و تماشای آتش می نشست. یک روز صبح، خبرنگاری متوجه این عادت غریب می شود. خبرنگار پرسید: گمان نمی کنید این طوری وقت تان را هدر می دهید؟ آیا شما که این قدر مشهور هستید، نباید به کارهای مهم تری بپردازید؟ همینگونه پاسخ داد: دارم روحم را برای نوشتن آماده می کنم مثل ماهی گیری که پیش از رفتن به دریا، ابزارهایش را آماده میکند. اگر ماهی گیر این کار را نکند، و گمان کند که فقط ماهی گیری مهم است، هرگز موفق نمی شود ماهی بگیرد.
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 10:39 توسط نسیم
|
|
||
|
|
پیری |
|
|
آنا سینترا تعریف می کند که پسر کوچک اش _ با کنجکاوی کسی که واژه ی جدیدی را می شنود، اما هنوز معنای آن را نمی فهمد_از او پرسِد: _مامان، پیری یعنی چه؟ آنا پیش از این که پاسخ بدهد، در کم تر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری و نومیدی های خودس را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسؤولیت را بر شانه هایش احساس کرد. چشمهایش را به سوی پسرش گرداند که خندان، منتظر پاسخی بود. آنا گفت: پسرم، به صورت من نگاه کن. این پیری است. و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد. چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پا سخ بدهد: مامان! پیری چقدر قشنگ است؟!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1384ساعت 10:23 توسط نسیم
|
|
||
|
|
مغازه دار |
|
|
یک مغازه دار در لندن حساسیتی ایجاد کرد. او در ویترینش پرده ای آویخت و در وسط آن پرده سوراخی کوچک تعبیه کرد؛ زیر آن سوراخ نوشته شده بود: دید زدن اکیدأ ممنوع! طبیعی است، رفت وآمد مختل شد! جمعیت انبوهی پشت ویترین مغازه جمع شدند و همدیگر را هل می دادند شاید بتوانند از سوراخ پرده داخل را دید بزنند. داخل ویترین چیزی دیده نمی شد، مگر چند هوله ی معمولی_ آن مغازه ، حوله فروشی کوچکی بود و مغازه دار این طرح مطمئن را برای افزایش فروش مغازه اندیشیده بود. این طرح جادویی خیلی خوب هم گرفته بود. ذهن آدمی نیز همین گونه عمل می کند و انسان را به دام می اندازد. بنابراین، همواره مراقب نفی و انکار، تضاد و سرکوب امیال باش. (اشو )
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 16:15 توسط نسیم
|
|
||
|
|
آنِ ده |
|
|
تا ماه بیاید_ به خاک می افتم- و روزی تمام کفش های زمین را می خرم- و به دریا می اندازم- تا تو برهنه پا بیایی- وقتی که ماه، بالای دشت می ایست آرام- در آستان نور به خاک بیفتی- آن وقت تو پیامبرِ عشق شده – به خیابان باز خواهی گشت.
(هیوا مسیح)
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 15:13 توسط نسیم
|
|
||