تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح
آنِ بیست و چهار

 

وقتی زیر درختان دشت نان می خورم- نان ریزه ها را به خاک می پاشم،

 

 به روی علفها هم- این سهم پرندگان است-

 

چرا که آنان-  ساعتی برایم آواز خواندند.

 

 (هیوا مسیح)

2 نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 16:26  توسط نسیم  | 

ماه ،جاذب هزار دریا

 

در روزگار قدیم پادشاهی بود که سه پسر داشت. او مایل بود میزان شایستگی هر یک از آنان را به عنوان پادشاه آینده ی آن سرزمین ارزیابی کند. بنابراین دست به آزمون عجیبی زد.

پادشاه به پسرانش دستور داد با تیر و کمان خود، او را سواره تا خارج شهر همراهی کنند. در نقطه ای در کنار جاده و نزدیک مزرعه ای بی حفاظ توقف کرد و به کرکسی که روی شاخه ی درختی نشسته بود و نزدیک و در تیر رس آنها قرار داشت اشاره کرد.

پادشاه به پسر بزرگ تر گفت: اول به من بگو در مقابلت چه می بینی؟

پسر پادشاه با تعجب پاسخ داد: چرا این سوال را می کنید؟ من سبزه و ابر و آسمان و رودخانه و درخت و... می بینم.

پادشاه گفت: کافی است. و به پسر دوم اشاره کرد برای تیراندازی آماده باشد. پسر دوم در پاسخ این سؤال که چه می بینی؟ می خواست توضیح دهد که پسر کوچکتر گفت: من اسب ها و زمین و مزرعه ی گندم و یک درخت کهنسال را می بینم که کرکسی روی آن نشسته است.

پادشاه روبه کوچک ترین پسرش کرد و آمرانه گفت: مهم نیست که تیر اندازی کنی، اول به من بگو چه می بینی؟

پسر جوان برای یک لحظه نیز از شکار خود چشم برنداشت و در حالی که محکم زه کمان را می کشید و تیر را به سوی شکار نشانه می رفت، با احتباط و تعمق گفت: من نقطه ای را می بینم که بال ها به بدن متصل می شوند... و تیر را در هوا رها کرد و پرنده، روی زمین در غلتید.

پسر سوم به مقام پادشاهی رسید.

 

قلمرو پادشاهی نصیب کسانی می شود که قادرند هر کاری را با تمرکز انجام دهند. به همین ترتیب در مورد قلمرو درونی نیز شما نیاز به تمرکز بیش تری دارید. حرکت به روشی جهت دار، هدفمند، همراه با دیدی روشن و مشخص در زندگی، انرژی شما را متبلور می سازد، هدف یک بهانه است و جهت حرکت وسیله ای بیش نیست.

( Osho )اشو

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 15:5  توسط نسیم  | 

سوال

سلام دوستای گلم،

از اینکه به من سر می زنید و نظر میدید ممنونم .

چند نفر سوال کردند که منظور از "شبانی که دستهای خدا را می شست" چیه یا کیه؟

 راستشو بخواین این نام، عنوانِ یکی از کتابای هیوا مسیحِ، و از اونجایی که من کتابای ایشونو خیلی میخونم و دوستشون دارم ، این عنوان رو انتخاب کردم.

 

****************************************************

 

 

از پله ها که پایین اومدیم دیدیم چند نفر از بچه ها دارن درباره مطلبی که روی تابلو اعلانات نصب شده بود ، بحث می کنن ، جلوتر رفتیم تا بتونیم بخونیم ، که من خلاصه ی اون مطلب رو میگم:

یه دختری تو هلند مشغول گوش کردن موسیقی با صدای بلند بوده و طبقه پایین خونه اونا مادرش با صدای بلند قرآن می خونده ... دختره میاد پایین و با مامانش برخورد میکنه که چرا بلند می خونی و.... ( دعواشون میشه) تا اینکه دختره قرآن رو برمیداره و پاره میکنه همون لحظه دختره آتیش میگیره... مادرش که با پتو داشته آتیشو خاموش میکرده ، وقتی پتو رو برمیداره میبینه دخترش شبیه یه موش شده... .

 

به نظر من ( غلط یا درست ) این جور اخبار بیشتر جنبه احساسی داره و و بار مثبتش کمتر از بار منفیشه ، به نظر من ما برای اینکه بگیم قرآن چه ارزش والایی داره ، بیایم از اعجازش بگیم . از نکات علمی اون بگیم که همه ادیان از اعجازش ،  انگشت به دهن موندن . نه اینکه بگیم قرآن باعث شده یه نفر موش بشه ، آخه حالا گیریم این حرف درست ! ، خب چه پیام مثبتی میتونه برا ما داشته باشه ؟ من منکر ارزش والای قرآن نمیشم اما میخوام اینو بگم که ارزش قرآن والاتر از این حرفهاست که بخوایم قرآن رو تو این سطح بررسی کنیمش .

بله ما تو قرآن میخونیم که قومی از دستورات خدا سرپیچی کرد و دچار بلا شد اما هیچ جا نمی خونیم که قران این بلا رو سر اونا آورد...

انشا الله خدا بر ما می بخشه اگه خطایی کردیم و حرفی گفتیم در این مطلب، که به طبع خدا ناپسند ه .

-------------------------------------------------------------

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 10:6  توسط نسیم  | 

عشق

 

عشق رفیع ترین قله آگاهی است. عشق همچون قله اورست که مرتفع ترین قله هاست، بالاترین سطح آگاهی است . گاهی وقت ها پای انسان می لغزد و به زمین می افتد. طبیعتاً زمانی که در ارتفاع بیش تری قرار دارید، به دره عمیق و تاریک تری سقوط می کنید. و این به شما صدمه می زند. وقتی روشنایی را بشناسید به قعر تاریکی فرو می روید و این شما را می آزارد. اما زمانی که از وجود قله ها آگاه شوید، برای رسیدن به آنها، خطر سقوط در دره را به جان می خرید. فقط یک لحظه جذبه و سرور کافی است که بتوانید رنج ابدی جهنم را تحمل کنید؛ زیرا ارزشش را دارد.

بر روی این عبارات از خلیل جبران مراقبه کنید:

وقتی که عشق شما را می خواند به دنبالش روید 

حتی اگر راه دشوار و ناهموار باشد

وقتی عشق بال هایش را به رویتان می گشاید، خود را به او بسپارید

حتی اگر شمشیر پنهان در میان بال و پرش شما را زخمی سازد

وقتی عشق با شما سخن می گوید، به او ایمان آورد

حتی اگر صدایش رویاهای شما را در هم بریزد،

همچنان که باد شمالی بوستان را ویران می سازد

اما اگر از روی ترس،

تنها شادی و آرامش عشق را می جویید

بهتر است برهنگی خود را بپوشانید

و پا از آسیاب عشق بیرون نهید،

و به دنیای بی زمان، جایی که می توانید خندان باشید، گام نهید

در آن جا خواهید خندید، ولی نه با تمام وجود

و می گریید نه با تمام اشک هایتان

عشق چیزی جز خود را به شما ارزانی نمی دارد

و چیزی دریافت نمی دارد، مگر از خودش

عشق مالک چیزی نیست

و به تملک در نمی آید.

زیرا تنها عشق برای عشق کافی است.

وقتی عشق به سراغتان می آید، تا جایی که خود کاملاً محو شوید و به دنبالش بروید. مثل یک پروانه باشید ؛ بله، عشق مانند شعله های آتش و عاشق همچون پروانه است. عشق را از پروانه بیاموزید. او از این سر آگاه است و می داند که چگونه بمیرد. پس از تولدی دیگر در سطحی بالاتر نیز آگاه است. هر بار که شما بمیرید به سطحی بالاتر ارتقا پیدا می کنید.

هر گاه توانستید حقیقتاً بمیرید و ذره ای به زندگی دلبستگی نداشته باشید، به خداوند می پیوندید و این رستاخیز و تجدید حیاط است.

( Osho ) اشو

2 نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 15:55  توسط نسیم  |