تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند.

2 نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 18:53  توسط نسیم  | 

(خوش به حال غنچه های نیمه باز)

 

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده پاک

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال دشت ها و سبزه ها

خوش به حال برگ ها و شاخه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی به جام

نقل و سبزه در میان سبزه نیست

جامت از آن که می بایست تهیست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

گر نکوهی شیشه ی غم را به نیک

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

«مشیری»

 

با تشکر از دوست خوبم مصی پاییزان(Masy Paiezan)

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 21:25  توسط نسیم  |