|
|
ساویتری |
|
|
این داستان،داستان درخواست "ساویتری" از "یاما" (خدای مرگ ) است. ساویتری در جریان نیروی تزلزل ناپذیر عشق خود ، مرگ شوهر خود را به عقب انداخت و او را به زندگی بازگردانید.قدرت نهفته در عشق حقیقی ساویتری و ساتیاوان « نیروی عشق» داستانی از"ماهابهاراتا" (حماسه بزرگ هندو) ساوتیری , دختر شاه آشواپاتی، از نظر زیبایی و نیکوکاری مشهور بود . هنگامی که به سن قانونی رسید به گونه ای که در آن روزگاران مرسوم بود، از وی خواسته شد تا شوهری برای خود انتخاب کند.آشواپاتی , پدر ساویتری ملتزمینی از درباریان و نیز نگهبانانی فراهم کرد و او را برای سفر به دربارهای مختلف فرستاد. ساویتری سوار بر ارابه های زرین از درباری به درباری مسافرت کرد و شاهزادگان واجد شرایط را ملاقات کرد ولی هیچ یک در دل وی جای نگرفتند . تا اینکه در جنگلی، در کنج عزلت مقدسی , پادشاهی معزول به نام "دیومات" را ملاقات کرد.این شاه معزول که دچار پیری و نابینایی بود , همراه با ملکه محبوب و پسر همیشه وفادار خود به نام "ساتیاوان زندگی می کرد. در همان نخستین دیدار، ساویتری، عاشق شاهزاده ی جوان شد. درست مثل اینکه ساویتری این سفر طولانی را به امید یافتن وی طی کرده بود.هر چه زودتر نزد والدین خود بازگشت تا از آنان اجازه گرفته با ساتیوان ازدواج کند.«با فردی تهیدست و فاقد هرگونه دارایی موروثی ازدواج کند!؟» پدر وی، آشواپاتی، به وضوح مبهوت و وحشت زده شد.مگر ساتیوان به جز ریشه ی گیاهان , میوه درختان و آب و زحمت کشیدن بی پایان برای خدمت به شاه پیر نابینای مردنی چه داشت که به وی تقدیم کند؟ آشواپاتی، با نومیدی به مردان دانشمند دربار روی آورد؛ نصایح آنان صالح و دال بر حقانیت بود. آنان با این ازدواج مخالفت کرده و گفتند:«ستارگان پیش گویی می کنند که ساتیاوان، تنها یک سال فرصت زندگی دارد»، ازدواج با او به معنی بیوه ماندن ساویتری بود .ولی نتوانستند ساویتری را از تصمیم خود منصرف کنند. او تصمیم خود را گرفته بود. به پدر خود گفت یک دوشیزه تنها یک بار انتخاب می کند و او انتخاب خود را کرده است. آشواپاتی، از روی اکراه با ازدواج دختر خود با فردی فقط که تنها او را دوست دارد، موافقت کرد، در صورتی که می دانست بدبختی به وی روی آورده است.بنابراین جشن ازدواج برگزار شد و ساویتری به جنگل رفت تا با شوهر خود زندگی کند. روزها و هفته ها گذشت و ساویتری از فکر اینکه روز موعود نزدیک شود غافل نبود. در نهایت روز موعود فرا رسید . ساتیاوان همانند معمول برای انجام کار روزانه خود یعنی جمع آوری ریشه ی گیاهان و میوه درختان از خانه بیرون رفت. ساویتری با اصرار وی را همراهی کرد. این روزی نبود که او را تنها بگذارد . به محض اینکه خورشید نیمروزی در آسمان بالا خزید ، ساتیاوان اظهار خستگی کرد و خواست که بخوابد. ساویتری در دل خود دانست که لحظه مرگ ساتیوان فرا رسیده است. در حالی که زیر سایه ی درختی نشسته و سر شوهر خود را روی دامن گذاشته بود، منتظر آمدن پیام آور مرگ بود تا روح ساتیاوان را با خود ببرد. ولی ماموران اعزامی "یاما"(خدای مرگ) با شعله های آتشی که به خاطر عشق ساویتری همه اطراف آنان را پوشیده بود مواجه شدند. یاما هرگز احتمال فداکاری ساویتری را نداده بود.در حالی که روح ساتیاوان را با خود می برد ، ساویتری از لابلای خارها و بوته ها و عبور از رودخانه ها و کوه ها ، آنان را تعقیب می کرد . یاما از حضور وی آگاه شد و گفت «دختر از تعقیب ما دست بردار . سرنوشت شوهر تو نیز همانند همه فناپذیرها ، مردن است ». ساویتری با این توضیحات قانع نشد.او کاری بزرگتر در پیش داشت و به یاما پاسخ داد: «یک همسر جایی می رود که شوهرش می رود . قوانین ازلی و ابدی هم مرد عاشق و همسری عاشق را از هم جدا نمی کنند» ، به همان گونه که یاما اصرار به بردن روح ساتیاوان داشت می توانست اجازه دهد که ساویتری نیز در این مسافرت همراه وی باشد.هیچ گونه جدایی بین آن دو نمی توانست وجود داشته باشد. یاما بیهوده به وی اعتراض می کرد. قول داد هر گونه آرزویی که داشته باشد را برآورده کند.او برای ترمیم چشم پدر شوهر خود آرزو کرد که به وی بخشیده شد؛ برای سلامتی و شادمانی او و همسرش درخواست کرد که آن نیز بخشیده شد؛ ولی دختر برای خودش چیزی درخواست نکرد مگر اینکه حق داشته باشد تا همراه محبوب خود باشد ، هر جا که روح شورهرش می رود او نیز به آنجا برود. یاما مایل بود بیشتر ببخشد . قول داد ثروت و قلمرو پادشاهی پدر شوهرش (دیوماتسنا) را به او بازگرداند. تنها چیزی را که نمی تواست این بود که اجازه دهد موجود فناپذیر زنده با او همراه شود. یاما آخرین درخواست و تهدید خود را اجرا کرد که آن نیز بیهوده بود : « در صورتی که شوهرت(ساتیاوان) فرد گناه کاری باشد که باید به جهنم برود چه می گویی؟» ساویتری پاسخ داد : « هیچ مانعی ندارد من هم به همانجا خواهم رفت، هر جا که شوهرم باشد بهترین مکان برای من است». یاما نومیدانه تهدید دیگری کرد و آنهم کاهش عمر ساویتری همسنگ عمری که به شوهرش بازگردانده می شود ، بود. زن با قبول آن در پاسخ گفت : « حال که چنین است اجازه بده من هم برای اولین بار درخواستی بکنم و آن هم این است که سلسله پادشاهی دودمان پدرشوهرم پایان نیابد ، و اجازه دهی قلمرو پادشاهی وی از آن پسران ساتیاوان باشد». یاما این قول را داد و گفت : « انجام خواهد داد» و روح ساتیاوان را که با خود داشت رها کرد تا به بدن وی بازگردد.و اعلام کرد در مقابل نیروی عشق حقیقی ناتوان و عاجز بوده است و گفت جایی که عشق حقیقی باشد زندگی جاودان در آنجاست.
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 19:43 توسط نسیم
|
|
||
|
|
تبریک سال نو |
|
|
نوبهاران خنده زد بر سبزه زار پیک نوروزی رسید از آسمان از سفر آمد پرستو نغمه خوان باز شد چشمه بنفشه بر بهار زرد و نیلی در کنار چشمه سار بخت اگر خواب است بیدارش کنید عاشقانه باز بیدارش کنید آمده نوروز در ایران زمین خاک ما شد رشک فردوس برین بوی نارنج و ترنج وعطر بید میتوان از تربت حافظ شنید باز شد چشم بهاران بر خزر شد صدفها خانه ی در و گوهر دشت ارژن باز هم بیدار شد از شقایق دامنش گلنار شد
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 11:29 توسط نسیم
|
|
||