تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح

امشب به قصه دل من گوش ميكني

فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

اين د’ر هميشه در صدف روزگار نيست

ميگويمت ولي تو كجا گوش ميكني !

دستم نميرسد كه در آغوش گيرمت

اي ماه با كه دست در آغوش مي كني ؟

در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست

هشيار و مست را همه مدهوش ميكني

گر گوش ميكني سخني خوش بگويمت

بهتر ز گوهري كه تو در گوش ميكني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش ميكني

سايه چو شمع شعله در افكنده ايي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش ميكني.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 19:39  توسط نسیم  |