تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح
داستان

 

  انتظار

هميشه دير مي‌كرد و براي همه سؤال بود كه چرا با اين‌كه خودروي شخصي دارد و آدم تنبلي هم نيست، دير مي‌كند. ازدواج نكرده بود و كسي از خانواده‌اش خبر نداشت. فقط چند نفر او را در دروازه‌ي شهر ديده بودند كه صبح زود روي گل‌گير جلوي خودرو لم داده بود و به رفت و آمد خودروها مي‌نگريست...

 

كبريت

كبريت را برداشت. بالا و پايين آن را با سه انگشت گرفت و چند بار بالا انداخت. كبريت هربار مثل تاس چرخ خورد و روي يك طرف افتاد. حوصله‌اش سر رفته بود. هر كاري مي‌كرد روي ضلعي كه علامت زده بود، نمي‌آمد. به قسمت عقيده‌اي نداشت، اگر نه اصلاً كبريت را بر نمي‌داشت.

بالاخره بعد از سعي و تلاش فراوان موفق شد نتيجه‌ي انداختن كبريت را همان‌طور كه خودش مي‌خواست، پيش ببرد. روي كبريت، فقط يك خط كج معوج كشيده بود. كمي مردد بود. هم راه پس را مي‌خواست، هم پيش! تندي نفس‌هاي‌اش را مي‌شد از دور حس كرد، عرق كرده بود و يك‌ريز سرش را اين طرف، آن طرف تكان مي‌داد. كبريت را باز كرد و...

 

با تشكر از روان نويس عزيز بابت داستان‌هاي خوبش

2 نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:59  توسط نسیم  |