تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح
شعر2

 

نان را بگیر از من

هوا را بگیر اما

خنده‌ات را نه!

 

گل سرخ را مگیرُ

سوسنی را که می کاری!

و موجِ ناگهانِ نقره را که می‌زایی!

 

از جنگی دشوار باز می آیم

با نگاهی خسته

که جهان راکد را دیده است،

لیکن چندان که خنده‌ات در آسمان می‌ریزد،

دروازه‌های زندگی به رویم گشوده می‌شوند

 

خنده‌ات در تاریک‌ترین لحظه می‌شکفند!

اگر دیدی خونم بر سنگ فرش خیابان جاریست، بخند!

چرا که خنده‌ی تو شمشیری برهنه است

در دستان من!

 

 

 

خنده‌ات در پاییز، موج کف آلود دریا را زنده می‌کند

و در بهار خنده‌ات را می خواهم

چونان گلی که همه عمر چشم در راه آن بوده‌ام!

گل آبی،

گل سرخ میهنم که می‌خواندم

 

بر شب بخند،

بر روز،
بر ماهُ بر پس کوچه‌های پیچ‌پیچ ِ جزیره،

بر این پسرک کم رو که دوستت می‌دارد،

هنگامی که چشم می‌گشایم

هنگامی که چشم می‌بندم،

هنگامی که می‌روم،

هنگامی که باز می‌گردم،

نان را بگیر،

هوا را بگیر،

روشنیُ بهار را بگیر از من،

اما خنده‌ات را نه

تا چشم از جهان فرو نبندم!

 

 

پابلو نرودا

از کتاب" جهان با بوسه های ما زاده می شود"

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 16:5  توسط نسیم  | 

شما نجار زندگی خود هستید
 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحب کار خود موضوع را در
میان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می
خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می
کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالی
که دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل با
طنی او صورت گرفته بود.

                                       


برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن به کار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن به کار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا می شود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 18:17  توسط نسیم  |