|
|
شعر2 |
|
|
نان را بگیر از من خندهات را نه! گل سرخ را مگیرُ سوسنی را که می کاری! و موجِ ناگهانِ نقره را که میزایی! از جنگی دشوار باز می آیم با نگاهی خسته که جهان راکد را دیده است، لیکن چندان که خندهات در آسمان میریزد، دروازههای زندگی به رویم گشوده میشوند خندهات در تاریکترین لحظه میشکفند! اگر دیدی خونم بر سنگ فرش خیابان جاریست، بخند! چرا که خندهی تو شمشیری برهنه است در دستان من!
خندهات در پاییز، موج کف آلود دریا را زنده میکند و در بهار خندهات را می خواهم چونان گلی که همه عمر چشم در راه آن بودهام! گل آبی، گل سرخ میهنم که میخواندم بر شب بخند، بر روز، بر این پسرک کم رو که دوستت میدارد، هنگامی که چشم میگشایم هنگامی که چشم میبندم، هنگامی که میروم، هنگامی که باز میگردم، نان را بگیر، هوا را بگیر، روشنیُ بهار را بگیر از من، اما خندهات را نه تا چشم از جهان فرو نبندم! پابلو نرودا از کتاب" جهان با بوسه های ما زاده می شود"
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 16:5 توسط نسیم
|
|
||
|
|
شما نجار زندگی خود هستید |
|
|
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 18:17 توسط نسیم
|
|
||