|
|
داستاني از منوچهر احترامي |
|
|
مارها قورباغهها را ميخوردند و قورباغهها غمگين بودند. قورباغهها به لكلكها شكايت كردند. لكلكها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند. لكلكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغهها دچار اختلاف ديدگاه شدند؛ عده اي از آنها با لك لكها كنار آمدند و عدهاي ديگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و همپاي لكلكها شروع به خوردن قورباغهها كردند. حالا ديگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه براي خوردهشدن به دنيا ميآيند. تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است؛ اينكه نميدانند توسط دوستانشان خورده ميشوند يا دشمنانشان!
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 22:32 توسط نسیم
|
|
||
|
|
شـریـک |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 22:32 توسط نسیم
|
|
||