تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح
گنجشک

  

  همه منتظر بودند تا بیاید مثل همیشه

اما خبری از او نبود

همگی نزد خداوند رفتند و عرضه داشتند  نیامد

جواب رسید: او خواهد آمد چون غیر از من کسی را برای گفتن درد دلش ندارد

ناگهان صدای جیک جیک گنجشک تنها  همه را غافلگیر کرد

با صدایی آمیخته با بغضی غریب لب به شکوه گشود:

خداوندا تو با داشتن این چنین جاه و جلایی

چرا لانه کوچک مرا خراب کردی؟جایی از تو تنگ کرده بود؟

و...

همگی در سکوتی معنادار فرو رفتند

نا گهان خطاب آمد :

تو در خواب بودی  ماری در کمین تو بود

آهسته آهسته خود را به تو نزدیکتر میکرد

به باد دستور دادیم وزیدن کند تا لانه‌ات واژگون شود و تو از خواب غفلت برخیزی

تا مبادا دست مار به تو برسد...

گنجشک سر در گریبان اندوه فرو برد و بدون کلامی پر گشودن آغاز کرد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:4  توسط نسیم  |