تبليغاتX
شبانی که دستهای خدا را می شست
می دانم از ذکر بسیار دیشب است- که امروز تمام بیابان را بهار می بینم _ هیوا مسیح
نوروز 88 مبارک

فریاد زد چکاوک:
نوروز می رسد
تاک برهنه گفت:
گر جان به مژده تو فشانم روا بود
اما هنوز
سرمای بهمنی نشکسته است
وین برف دیر پای
انگار تا ابد
بر فرق کاج پیر خانه نشسته است
آن کاروان شادی و گل از کدام راه
در این هوای سرد توان سوز می رسد؟
بید کهن به رقص درآمد که :غم مدار
تا من به یاد دارم ، نوروز دل فروز
نوروز جاودانی،نوروز مردمی
در وقت خود شکفته و پیروز می رسد!


هر جای این جهان که ز ایران نشانه ایست
در پیشواز نوروز
از شور و شادمانی ، از پرچم و چراغ
از سبزه و بنفشه،گل آذین و تابناک
جان پاک،خانه پاک
دل پاک،عشق پاک
چشمی به راه باشد،مشتاق و بی قرار
کاین پنج روز زندگی آموز می رسد.
دیروز را به خاطره بسپار و بازگرد
و آن را عزیز دار ، که امروز می رسد.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:29  توسط نسیم  | 

ليلي نام تمام دختران زمين است

 

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد

ساليانی است که ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمدعاشق می شود

ليلی نام تمام دختران زمين است. نام ديگر انسان

خدا گفت : به دنيايتان می آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق

و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر

عشق کمند من است. کمندی که شما را پيش من می آورد. کمندم را بگيريد

و ليلی کمند خدا را گرفت                                                                            

خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من

با من گفت و گو کنيد

و ليلی تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلی هم صحبت خدا شد

خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند

و ليلی مشتی نور شد دردستان خداوند.

 

2 نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 16:26  توسط نسیم  | 

خاطره


روزها ميگذرند.
حادثه ها مي آيند.
نقش ها رنگ دگر ميگيرند.
و
فقط خاطره هاست.
كه چه شيرين و چه تلخ.
دست ناخورده به جا مي مانند...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 16:52  توسط نسیم  | 

شاعر و فرشته

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .

فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته .

 شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعر هايش بوي آسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .

خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هر دوتاشون دشوار مي شود .

زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود ،

 زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد ، آسمان.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:36  توسط نسیم  |