|
|
گنجشک |
|
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 16:55 توسط نسیم
|
|
||
|
|
من و تو |
|
|
من، تو من؛ تو من, تو من و تو من+ تو من یا تو من بدون تو من: تو من ـ تو من/ تو من& تو من _ تو من| تو من\ تو من; تو من بی تو..... حتی وقتی که می نویسم من= تو ، بازهم چیزی هست که بینمان جدایی افکند. آخر،کِی می شود که من تو شود؟
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 19:2 توسط نسیم
|
|
||